تبلیغات

● █▓▒░Bodo2Eshgh░▒▓█ ●


● █▓▒░Bodo2Eshgh░▒▓█ ●

مرگ از زندگی پرسید چرا من تلخم و تو شیرینی؟ زندگی در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقیقت

عاشق نشدی وگرنه میدانستی پائیز بهاریست كه عاشق شده است

کوچکترین انسانها کسانی هستند که برای به دست آوردن دیگران، خود را هم عقیده و هم فکر با او نشان می دهند

ویكتور هوگو : من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید برای بار دوم هم نگاه كرد

امیدوارم با اومدن پائیز هر یه برگ که میوفته یه دونه از غمهای توی دلت کم بشه و دیگه هیچوقت ناراحت نباشی ....... پائیزت مبارک

شگفتـــــــا وقتی کـــــه بــــود ، نمــــی دیدم وقتی می خــــوانــــد ، نمی شــنـــــیــــدم وقــــتــــی دیــــــدم ... کـــه نــــــبــــــود وقتی شنــــــــیـــدم ....که نــخــــوانـــــــد

محبت تنها جوشكاری است كه دل شكسته را برایگان جوش می‌دهد

فتوای جدید مراجع: به دلیل سرمای بی سابقه و کمبود گاز ، هر آغوش گرمی حلال است

درانتظار کسی باش که مایل باشد در زمانی که در ساده ترین لباس هستی تو را به دنیا نشان دهد

اگه روزگار بیرحمه تو مهربون باش اگه آفتاب میسوزونه تو سایبون باش حالا که سرما کمین کرده کنار باغچه واسه گلهای نیمه جون تو باغبون باش

جاده ی زندگی نباید صاف و مستقیم باشد ، خوابمان می گیرد ... دست اندازها نعمتند !

فکر نکنی وقتی ازت دورم یعنی فراموشت کردم...نه فقط دارم بهت فرصت میدم که دلت برام تنگ بشه

گاهی وقتهاچقدر ساده عروسک می شویم ؛ نه لبخند می زنیم نه شکایت می کنیم ؛ فقط احمقانه سکوت می کنیم

هنوزم چشمایه تو مثل شبهایه پر ستارست • هنوزهم دیدن توبرام مثل عمری دوبارست • هنوز هم وقتی میخندی دلم از شادی میلرزه • هنوز هم با تو نشستن به همه دنیا می ارزه • اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره

صدای سکوت می آید، چشم از او بر نمی دارم، اشک چشمانم را شست، نگذارید موج او را ببرد، من شنا بلد نیستم!!!

بغض.....بزرگترین نوع اعتراضه! اگه بشکنه،دیگه اعتراض نیست! التماسه

روزی دروغ به حقیقت گفت : میل داری با هم شنا کنیم ؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول او را خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند . حقیقت لباسش را در آورد . دروغ حیله گر فوراً لباسهای او را پوشید . از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبند

زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر میشن ! پس هر وقت تو قسمت تاریک زندگیت واقع شدی .. بدون که خدا می خواد 1 تصویر زیبا ازت بسازه

چیزی نیست که چشمانت آن را بنگرد مگر آنکه در آن پند و اندرزی است

ای عشق، شكسته ایم، مشكن ما را/ اینگونه به خاك ره میفكن ما را/ ما در تو به چشم دوستی می بینیم/ ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

هلن كلر می گوید:'' هنگامی كه دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم كه درهای باز را نمی بینیم

این سخن باید به اب زر نوشت سرنوشت ما زاول حق نوشت

یارب زمی غرورمستم نکنی = کردی چو بلند خواروپستم نکنی

روی توکس ندید وهزارت رقیب هست درغنچه هنوز وصدت عندلیب هست گرآمدم بکوی تو چندان غریب نیست چون من در آن دیار فراوان غریب هست...


نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت 1391 ساعت 09:44 ب.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι نظرات | |


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا



نوشته شده در شنبه 19 فروردین 1391 ساعت 10:37 ب.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι نظرات | |
...Dont Leave Mee...




نوشته شده در شنبه 13 اسفند 1390 ساعت 12:46 ق.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι نظرات | |
سلام دوست جونای من امیدوارم حال همتون خوب باشه 2 تا خبر داغه داغ دارممممممممممممممم.
1. كارشناسی ناپیوسته دانشگاه ازاد  رشته الكترونیك قبول شدم.
2.بعد از  3 سال بازم برگشتم به ورزش.






اینم ای دی های جدید من :


ای دی یاهو : zm71

ای دی یاهو : t0orr


نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن 1390 ساعت 04:01 ق.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι نظرات | |

هنوز مرا باور نداری

روزی ما هر دو به هم دل بستیم

مدتها گذشت و به پای هم نشستیم

فکر میکردم این هر دوی ماییم که عاشق هستیم

فکر میکردم هر دوی ماییم که به انتظار هم نشستیم

اما تو که آرامش را از من گرفته ای ، در این لحظه ها بدجور حال مرا گرفته ای

من که جز آرامش چیزی را از تو نخواسته ام ،

اما تو عادت کرده ای اشکم را در بیاوری ،

عادت کرده ای به شکستن قلبم ،

عادت کرده ای که عذاب دهی مرا و آزار دهی این دل عاشق مرا ...

هنوز باور نداری که چقدر برایم با ارزشی

هنوز باور نداری عشق مرا ، باور نداری بی قراری های این دل عاشق مرا

گفتی عاشق منی ، من که نمیبینم هیچ عشقی از تو

گفتی خیلی دوستم داری ، من که نمیبینم هیچ مهر و محبتی از تو

میگویی همیشه به یاد منی ، من که هنوز قلبم تنهای تنها است

میگویی همیشه در کنار منی ، من که هنوز چشمهایم از انتظار گریان است

عشق من در قلبت مثل یک روح سرگردان است ،

من که هنوز باور نکرده ام عشق تو را ، زندگی برایم یک باتلاق بی انتها است

هر چه بیشتر با تو میمانم ، بیشتر در باتلاق تنهایی فرو میروم

میخواهم حس کنم مهر و محبتهایت را ، میخواهم بشنوم درد دلهایت را

تا در اوج عاشقی دیگر احساس تنهایی نکنم

در اوج عاشقی با یک دل تنها ترک دنیا نکنم

روزی ما هر دو با هم عهد بستیم ، که به پای هم مینشینم  

و تا آخرش با هم یکرنگ هستیم ،

حالا تو هزار رنگی و من یک رنگ هستم ، 

دیگر باید به چه زبانی بگویم عاشقت هستم...


نوشته شده در سه شنبه 20 دی 1390 ساعت 01:39 ق.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι نظرات | |

گریه شاید زبان ضعف باشد

شاید کودکانه شاید بی غرور

اما هر وقت گونه هایم خیس می شود

می فهمم نه ضعیفم نه کودکم بلکه پر از احساسم…



نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر 1390 ساعت 08:23 ب.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι نظرات | |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
 
 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

نوشته شده در جمعه 6 آبان 1390 ساعت 02:20 ق.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι نظرات | |
ای دی جدید منو ادد کنین.
id : t0orr



نوشته شده در شنبه 26 شهریور 1390 ساعت 11:09 ق.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι نظرات | |


عشق یعنی سرزمین پاک من

عشق یعنی لحظه ی بیداد من عشق یعنی لیلی و مجنون شدن

عشق یعنی وامق و عذرا شدن عشق یعنی مسجد الاقصی من

عشق یعنی کودک فردای من

عشق یعنی کلبه دل ساختن در قمار زندگی جان باختن

عشق یعنی چشمهای پر ز خون  درد و غم یکجا به هم امیختن

عشق یعنی درد های بیشمار گریه کردن سوختن افروختن

عشق یعنی کلبه اسرار یعنی مخزن الاسرار من

 

نه به آبی‌ها دل خواهم بست

نه به دریا-پریانی كه سر از خاك به در می‌آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران

می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

"دور باید شد، دور."

مرد آن شهر اساطیر نداشت.

زن آن شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود.

هیچ آیینه تالاری، سرخوشی‌ها را تكرار نكرد.

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.

"دور باید شد، دور."


نوشته شده در جمعه 27 خرداد 1390 ساعت 12:13 ب.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι نظرات | |
                                            زندگی ساز مرا میشكند
تا به سازش سازم
چه نتی می سازد!
لیك من نرقصم به نوایش
یاد می گیرم كه بسازم سازی، یاد می گیرم



نوشته شده در جمعه 13 خرداد 1390 ساعت 12:00 ب.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι نظرات | |

مشخصات كلی متولدین اردبیهشت ماه:
خیلی قانع ، صبور و آرام ، پرتحمّل ، عاشق مالكیّت ، حسود ، متعصّب ، اهل اعتدال ، با محبّت ، خیلی قوی و سالم ، عاشق عطر و بوی طبیعی ، از تجارب گذشته الهام می‌گیرد ، واقعاْ وفادار ، مخالف افراط ، ‎‎‎با سلیقه ، خوشگل‌پسند ، پول‌دوست ، همیشه راضی ، مصمّم ، پركار ، سخاوتمند ،  مؤقّر و سنگین ، فقط در مقابل حرف آرام رام می‌شود ، اهل مادیّات ، دنبال زندگی شیرین ، مادّی‌گرا و سودجو ، به‌هر كاری صورت واقعی می‌دهد ، مخالف خشونت ، با ثبات و پایدار ، عاشق صلح و آرامش ، صادق ، مال جمع كن ، اهل هنر ، مخالف درگیری ، اگر عصبانی شود طوفان بپا می‌كند ، مستعد كشاورزی ، هركاری را به پایان می‌رساند ، رئیس فعّال و لایق ، با همه كنار می آید ، خود سر ، نجیب، عاشق خانه و خانواده ، عاشق طبیعت ، عاشق رفتار ملایم ، كمك رسان ، دارای قلبی بزرگ ، با صفا ، مسلّط به نفس ، دارای عزّت نفس ، عاشق گل و زیبائی ، بی تفاوت نسبت به دشمنان ، میانه رو ، رفیق و دوست بسیار شیرین ،شیك پوش ، علاقه‌مند به موسیقی ، قدر شناس ، مخالف عجله ، دارای تحمّل زیاد ، محتاط و مخالف اعتراض و انتقاد .


مرد متولد اردیبهشت :
دیر ناراحت می‌شود اما اگر ناراحت شود دنیا را به‌هم میریزد. زن شوخ، سیاستمدار، مطیع و خانه‌دار را به حد پرستش دوست دارد. آرام، اهل عمل، حساس، محتاط است ولی اصلا رویائی نیست. زود رنج و بد خشم است اما هرگز از خانه‌اش قهر نمی‌كند. دست و دلباز اما حسابگر است و علاقه‌مند است پسر داشته باشد.


زن متولد اردیبهشت:

طبیعت را دوست دارد. مادری سخت‌گیر، همسری فداكار و كمك دهنده، عاشق موسیقی و ساز و آواز است. از بسیاری جهات نمك رندگی محسوب می‌شود. دغلباز و ناپاك و اهل فلسفه بافی نیست. در عشق بی‌پرواست. در شیك‌پوشی طرفدار سادگی است، مخالف شتابزدگی است و یك رگ لجبازی دارد.


نوشته شده در جمعه 6 خرداد 1390 ساعت 01:16 ق.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι نظرات | |

             آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
             بى وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

             نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
             سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟

             عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
             من که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟

             نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
             دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

            ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
            این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟

            آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌کند
            در شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟

            شهریارا بی حبیب خود نمى کردی سفر
            این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟

نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین 1390 ساعت 03:39 ق.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι |نظرات317 | |

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.


نوشته شده در شنبه 30 بهمن 1389 ساعت 10:07 ب.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι نظرات | |

برداشت اول : آشنایی

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود هرکی که بود عاشق نبود

یه روز از همین روز های خدا پسر قصه ی ما( که اینجا اسمشو میگذاریم علی)

به طور کاملا اتفاقی ( که نمیخوام بگم چطوری ) با یه خانمی که( اینجا اسمشو میگذاریم سارا)

آشنا میشه .

دست بر قضا این سارا خانم قبل از اینکه با علی اقای قصه ما آشنا بشه به قول خودمون شکست عشقی خورده بوده!!!!!

خلاصه این علی آقای ما هم از اونجائی که کلا آدم مهربون و با معرفتیه بهش محبت میکنه و سعی میکنه آرومش کنه و با حرفاش دلداریش بده .

روزها و شب ها به همین منوال سپری میشه و علی (زود پسرخاله شدم) همچنان سنگ صبور سارا شده و تنها کسیه که تو تنهاییاش به دادش میریسه

www.Bodo2eshgh.mihanblog.com

برداشت دوم : صمیمیت

تو همین روزا که علی و سارا با هم رابطه داشتن و علی شده بود تنها کس سارا کم کم یه صمیمیتی بینشون به وجود میاد ، کم کم احساس میکنن که به هم عادت کردن ، دیگه رابطه شون از حالت قبلی داشت خارج میشد و فقط به همدیگه فکر میکردن .


همه چیز خوب بود ، علی همچنان به سارا محبت میکرد و هر کاری که از دستش بر میومد واسش انجام میداد ، در قبالش سارا هم مهربون بود و با هم روزهای خوبی  داشتن ...


برداشت سوم:خارج از متن

اینو نگفتم که در تمام این ایام عشق قبلی سارا باهاش در ارتباط بود و یه جورائی اذیتش میکرد

سارا هم تنها کاری که میکرد به علی پناه میبرد و سعی میکرد ارتباطشو با علی قوی تر کنه تا بتونه اونو فراموش کنه .

اما اون دست بردار نبود از اونجائی که سارا واقعا دوستش داشت وقتی حتی صداشو میشنید کاملا داغون میشد .

خلاصه این مسائل همینطور ادامه داشت و رابطه ی سارا و علی هم روز به روز صمیمی تر میشد.


برداشت چهارم : مسافرت کذائی !!!

ایام عید بود که سارا تصمیم گرفت بره مسافرت ، میخواست تنها باشه تا بتونه با خودش کنار بیاد و عشقشو فراموش کنه، علی هم مخالفتی نکرد چون فکر میکرد داره کار درستی انجام میده .

خلاصه سارا رفت و در طول مسافرت یک بار هم با علی تماس نگرفت!!!!

در حالی که علی بعدا متوجه شد که در تمام این مدت با اون آقا در ارتباط بوده و حرفهای اون بوده که باعث شده سارا رفتارش عوض بشه .

سارا از مسافرت برگشت و روز به روز روابطش با علی سرد تر شد

تا اینکه دیگه به علی زنگ نزد ، حتی برای خداحافظی،حتی برای یه تشکر ساده واسه اونهمه محبتی که در حقش انجام داده بود حتی ...


برداشت آخر:نهایت بی معرفتی !!!!!!!

علی از این موضوع ناراحت بود ، با خودش میگفت چرا بعضی آدما اینقدر زود خوبیها رو فراموش میکنن؟

چرا آدما اینقدر راحت دورغ میگن؟

چرا ارزش آدما اینقدر کم شده؟

و هزار تا چرای دیگه که واسه هیچکدوم جوابی نداشت.


حرف بی ربط:

تا به خودم اومدم تو منو بازی داده بودی

خواستم خودم بشم نشد خواستم تو شم رفته بودی

گفتم شاید دلت اسیر یه دل دیگه شده

گفتم بهتر بذار بدونه که دلم چی کشیده

برو خوش باش ما هم رفتیم فکر منو دیگه نکن

فقط اگه برگشتی و من نبودم گله نکن

بی خیال همه شدم بی خیال تو و دنیا

یادت باشه که دلمو له کردی تو به زیر پا

 

خارج از متن

آیا جوانی خوب است؟

آیا دوست خوب؟

آیا عشق؟

آیا او با اونیکی رفت؟

آیا پول و ماشین؟

آیا همه مثل همن؟

آیا اعتماد خوب است؟

آیا اون نشد یکی دیگه؟

آیا بی تو هرگز؟

آیا من دارم چرت و پرت میگم؟

آیا...


نوشته شده در دوشنبه 6 دی 1389 ساعت 05:33 ق.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι |نظرات رهگذر317 | |

این متن رو تقدیم می کنم به تمام کسانی که عاشق شدند،  در عشق شکست   

 خوردند و هیچگاه طعم بودن و در آغوش کشیدن یار را نچشیدند.   

با این وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحکه تلخ زبانان گوش ندادند. 

 این تکه پاره ای از احساسات، مختص من نیست.

  همه ما ممکنه با عمق کمتر یا بیشتر با تک تک سلولهایمان لمسش کنیم

  پس تقدیم به تمام آنها که شب های بی ستاره و روزهای سردشان را با نام  

 عشق سر کردند و اشک نوشیدند. اشکهایی که هر قطره اش، 

  تکه ای از جگر زخم خورده اشان بوده :

 گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی  

 جز این نیست. خرافه نیست. آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست. 

  هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی  

 دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و

  خیابان و روزمرگی پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم  

آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید. 

  آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست.  

 اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست 

  هر روز بیش از پیش...

 اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه.  

 حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه.  

 یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در  

دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال.  

می شینی پای حرفاش.  باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی 

  و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.

 علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه. 

  تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو  

 میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رومی بره. تا میای خودت رو جمع  

 و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو  

 بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید بری  

 دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس  

عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای  

 دیگه بگیری.نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش 

  رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی  

 و باهاش ساعت ها چت کنی. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. 

 یه روز تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه.با یه خنده دلت رو گرفتار 

  می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه.  

 شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. دلتنگی و آغازآوارگی.

 حالا یه سال گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه.   

هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی  

 که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده.  

 انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید  

 اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو،  

 دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و  

 تو هی چت می کنی و حرف می زنی. چت می کنی. چت می کنی و چت. 

 دلخوشیت میشه عکسهایی که برات فرستاده. نگاه می کنی و همین طوری 

 اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو 

 صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر 

 میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر  

می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه.روزها و شبها می گذرن انگار که توی  

 زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه.تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت  

 خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی.  

 چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک سال  

 انتظار، لحظه دیدار. میدونی داره میاد برای تو، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد 

  که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره  

 ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. 

  میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و  

قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.

 نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت  

 ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای 

  خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون چتها حسرت خیلی چیزا 

 رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت   

پاره پاره شده تا برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره.  

نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه. 

 اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت. 

 اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه.  

جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که 

 بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو 

 نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست. 

 اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد.

 نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت 

 رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که  

چندبار شد وقتی باهاش چت می کردی غذا رو به زور قورت می دادی چونکه 

 بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی 

 که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که 

 عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی. 

 دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه  

حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب 

 میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی.  

خونابه خوردن و ساکت بودن.

 دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات  

خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چه. دردت عاشقی نیست.  

دردت از بی وفایی نیست. دردت از گدایی محبته. وقتی توی چت می بینیش  

دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی  

که دوستش داری یا نباید گفت. آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه  

خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش  

برای دلدار دیگریست. تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که 

 هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی.دلخوشیت میشه عکساش  

و نامه هاش توی مدت آشناییتون. تمام چتهایی که کردین. هر چیزی که نشونی  

از بوی تنش رو داره.

 یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، 

 لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته.  

بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه. 

 برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره  

بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی.  

باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی 

 دفترچه خاطراتت رو باز می کنی و در آخرین برگش می نویسی 

 ===>>  www.bodo2eshgh.tk

این منم دلقک خنده به لب روزگار اما دلی نحیف دارم...



نوشته شده در شنبه 17 مهر 1389 ساعت 05:43 ق.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι |نظرات | |

تفاوت دخترها و پسرها

 

 

ویژگی دخترها

 

وقتی یک دختر حرفی نمیزند
میلیونها فکر در سرش می گذرد

وقتی یک دختربحث نمیکند
عمیقا مشغول فکر کردن است
Whoop De Doo

وقتی یک دختربا چشمانی پر از سوال به تو نگاه میکند
یعنی نمی داند تو تا چند وقت دیگر با او خواهی بود


وقتی یک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسی تو می گوید: خوبم
یعنی اصلا حال خوبی ندارد

وقتی یک دختر به تو خیره می شود
شگفت زده شده که به چه دلیل دروغ می گویی


وقتی یک دختر سرش را روی سینه تو می گذارد
آرزو می کند برای همیشه مال او باشی


وقتی یک دختر هر روز به تو زنگ می زند
توجه تو را طلب می کند


وقتی یک دختر هر روز برای تو اس ام اس  می فرستد
یعنی میخواهد تو اقلا یک بار جوابش را بدهی


وقتی یک دختر به تو می گوید دوستت دارم
یعنی واقعا دوستت دارد
Surprise

وقتی یک دختر اعتراف می کند که بدون تونمی تواند زندگی کند
یعنی تصمیم گرفته که تو تمام آینده اش باشی


وقتی یک دختر می گوید دلش برایت تنگ شده
هیچ کسی در دنیا بیشتر از او دلتنگ تو نیست


 

www.bodo2eshgh.tk

ویژگی پسرها

وقتی یک پسر حرفی نمی زند
حرفی برای گفتن ندارد


وقتی یک پسر بحث نمی کند
حال وحوصله بحث کردن ندارد


وقتی یک پسر با چشمانی پر از سوال به تو نگاه می کند
یعنی واقعا گیج شده است


وقتی یک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسی تومی گوید: خوبم
یعنی واقعا حالش خوبه


وقتی یک پسر به تو خیره می شود
دو حالت داره یا شگفت زده است یا عصبانی


وقتی یک پسر هر روز به تو زنگ می زند
او با تو مدت زیادی حرف می زند که توجه ات را جلب کند


وقتی یک پسر هرروز برای تو اس ا م اس  می فرستد
بدون که برای همه "فوروارد" کرده


وقتی یک پسر به تو میگوید دوستت دارم
دفعه اولش نیست (آخرش هم نخواهد بود
(

وقتی یک پسر اعتراف می کند که بدون تو نمی تواند زندگی کند
تصمیم شو گرفته که تورو اقلا واسه یه هفته داشته باشه

----------www.bodo2eshgh.tk----------

این هم شباهت دخترها و پسرهای ایرونی

1-هر دو تاشون فکر می کنن جامعه درکشون نمی کنه 
2-به دو تاشون اگر رو بدی سوارت میشن 
3-هر دوشون می تونن 200.000 تومان رو در 2 ساعت خرج کنند 
4-هردوتاشون با والدینشون دعوا و درگیری دارند 
5- مهمترین ویژگی هر دوتاشون تغییر شخصیتشونه 
6-دو تا شون در ظاهر دشمن خونی جنس مخالف هستند اما در باطن دلشون واسه جنس مخالف غش و ضعف میره 
7-دو تاشون از دروغ متنفرن اما هیچ وقت حرف راست نمی زنند!

 

دخترا به پنج گروه اصلی تقسیم میشن 
‌گروه اول دخترائی هستند که پسرا رو بدبخت میکنن! 
گروه دوم دخترائی ‏هستند که اشک پسرا رو در میارن! 
گروه سوم دخترائی هستند که جوون پسرا رو به لبشون میرسونن! 
گروه چهارم ‏دخترائی هستند که کاری میکنن پسرا روزی 18 بار‌آرزوی مرگ کنن!
گروه پنجم دخترائی هستند که به اشتباه فکر ‏میکنن جزو هیچکدوم از گروههای بالا نیستن

کامنت یادت نره هاااااااا

  دوستون دارم

بای.



نوشته شده در پنجشنبه 25 شهریور 1389 ساعت 08:37 ق.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι نظرات | |

عمیقترین و بهترین تعریف از عشق این است كه :





عشق زاییده تنهایی است.... و تنهایی نیز زاییده عشق است...

تنهایی بدین معنا نیست كه یك فرد بیكس باشد .... كسی در پیرامونش نباشد!
اگر كسی پیوندی ، كششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد

تنها

 نیست!

برعكس كسی كه چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میكند...
و بعد احساس میكند كه از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است ؛
در انبوه جمعیت نیز تنهاست ......








نوشته شده در چهارشنبه 24 شهریور 1389 ساعت 04:48 ب.ظ توسط مهسا نظرات | |
قبل از اینکه شروع به نوشتن افسانه ای که واقعیت داره بکنم باید بگم اولا ممنونم از نظرات و ایمیل ها و افا که برام میزارین,دوم اینکه من تک تک نظرات و ایمیل ها و افاتونو میخونم و خواسته هاتونو دسته بندی میکنم و بسته به موقعیت و زمانش مطلب میذارم,اینم بدونین این مطالب که میذارم اینجا از google کپی نمیکنم اینا رو با دست مینویسم از مقاله ها یا کتاب ها مینویسم البته دروغ نگم بهتره 20% مطالب از googleکپی میکنیم ولی 80%دستی مینوسم تا دوستامون از ما راضی باشن.
راستی یه خبرم دارم دومین سایت رو انشاالاه به .com و .net هم اضافه میکنیم البته فعلا دارم کارای شرکتشو دنبال میکنم. 
 به طور عجیبی بعد از گذاشتن مطلب در مورد جن و روح میتونم بگم تقریبا 50% بازدبد کنندگان گفتن در مورد مثلث برمودا و اینکه اون هواپیما ها و کشتی ها تو مثلث برمودا غیب میشدن  کجا میرفتن مطلب خواستین.

خووووووب بریم سراغ کابوس برمودا (مثلث برمودا):
 

تابستان سال 1999 قاره اروپا كشور آلمان تور مسافربری كشتی ها

ستن برنامه ی سفری عجیب چیند

و آنهم سفر مرگباری به جزیره مرموز برمودا بودش!. . .

روز اول:آغاز سفر

تابستان سال 1999 قاره اروپا كشور آلمان تور مسافربری كشتی ها

ستن برنامه ی سفری عجیب چیند

و آنهم سفر مرگباری به جزیره مرموز برمودا بودش!

در ته فرم ثبت نام اینگونه درج شده بود كه:

صدتا كشتی و هواپیما گم شده و هر كی به جزیره رفته برنگشته

تضمینی برای برگشت شما وجود ندارد پس

اگر تصمیم سفر دارید قید زندگی هم بزنید

كنجكاوی ام صدبرابر شد با فشار قلم محكم اسمم رو وارد

لیست مسافران در این كشتی كردم...

این جزیره واقع در جنوب قاره آمریكا و در اقیانوس اطلس هستش.

تاریخ حركت 7 سپتامبر بود و همه دوربین و وسایل تهیه كرده بودند

دم كشتی شلوغ و كلی خبرنگار مشغول عكسبرداری بودند

عده ای هم معترض فریاد میزدند: دیوانه ها مگر از جانتون سیر شدید!

منم مثل بقیه در صف كشتی ایستاده بودم

داخل صف هركس چیزی میگفت و افراد جالبی آمده بودند

دو زوج جوان ماجراجو كه خود را عاشقان هیجان معرفی میكردند بعنوان ماه عسل

راهی این سفر خطرناك میشدند! از طرفی یك پیرمرد ماجراجو كه

با افتخار و دوربین كوچكی در دست میگفت: من تغریبا كل دنیا رو گشتم

و تنها جایی كه سفر نكردم جزیره برمودا بوده حالا میخوام ركورد رو بشکنم

و یك پسر دیگر كه رنگ از صورتش پریده

بود.برام عجیب بود كه این فرد كه اینقدر ترسو هست برای چی اینجاست؟

و عده ای دیگر كه زیاد خاص بنظر نمی آمدند...

خلاصه ساعاتی بعد راهنماها درهای كشتی را باز كردند و مسافران

هركدام بعد از گفتن حرفی و دعا برای سلامتیشان وارد شدند

عده ای از عرشه برای مردم دست تكان میدادند.

و فلاش دوربین خبرنگاران رقصان همچو ساعقه بر چشمان چیره میشد

وقتی كه كشتی حركت كرد صدایی بی روح دیالوگی كلیدی را در ذهنم القا كرد

اكنون بازی شروع شده.

طرفای غروب بود و تا به خودمان آمدیم آسمان كاملا سیاه اما مهتابی شده بود

از آنجا حدود ۴ روز تا آنجا راه بود و شب اول در حال گذر

اهالی كشتی جشن كوچكی گرفته بودند و چراغان كشتی فضا رو نورافكنی كرده بود

و صدای آب در فضا شناور بود و میزها مملو از شام و نوشیدنی.

هر كس سر میزی نشته بود و گرم صحبت دو زوج جوان كه رافائل و مارین

نام داشتند عاشقونه در دهان یكدیگر غذا میگذاشتند و گرم صحبت

پیرمرد جهانگرد كه آدم جالبی بود و مدام خاطره میگفت

سر میزی با چند نفر نشته بود و داشت بلند بلند خاطره تعریف میكرد

و چیزهایی از دیوار چین و ... میگفت

از آن میز هم گذشتم نسیم خنكی از دریا می آمد و حس خوبی بهم دست میداد

اكثر میزها پر بود و تنها میز خالی میزی بود كه همان پسر رنگ پریده

كه هنگام سوار شدن ترس تو صورتش موج میزد تنها نشسته و با چهره ای

ناراحت مشغول فكر كردن بود شاید تنها كسی كه خوشحال و هیجان زده نبود

همان پسر بود خیلی مشتاق شدم كه ببینم چه خبره و جریان چیه؟

بسمت میز رفتم و روی یك صندلی نشستم:

سلام اسم ادناست اسم شما چیه؟

پسر در حالی كه چشماش بغضی آلود بود سرشو بالا كرد و گفت: روبرت

دستمو بسمتش دراز كردم و گفتم: خوشبختم و دستی دادیم

سپس پرسیدم: چرا اینقدر غمگینی؟

از غروب تو بحرتم داستانت چیه؟

روبرت آهی كشید و شروع به دردودل كرد:

داستانش مفصله من زیاد راجب این جزیره نمیدونم

فقط یه چیزهایی شنیدم با چندنفر شرط بستیم كه

اگه سالم برگردم كلی پول میگیرم و اگه كارم تموم شه...

پرسیدم: خب برای چی ناراحتی حالا

از این میترسی كه بمیری؟

روبرت لبشو گاز گرفت و گفت: فقط این نیست مهم پدرمه

اون خیلی مریضه اصلا برای همین شرط بستم

كه شرطو ببرمو و خرج كلون بیمارستانشو دربیارم!

تازه دوزاریم افتاد كه قضیه چیه

خیلی ازش خوشم اومد.بهش گفتم: موفق میشی رفیق

منم هر كمكی از دستم بر بیاد برات انجام میدم

خلاصه بعد از خوردن شام شروع به قدم زدن رو عرشه كردیم

مشغول گفتگو بودیم كه صدای جیغ یك دختر مارو بخود آورد

هردو سرمونو برگردوندیم دختری شیكپوش و زیبارو

در حال فرار بسمتمون اومد از نگاه روبرت فهمیدم مجذوب دخترك شده

دختر شتابزده شروع به حرف زدن كرد: توروخدا كمكم كنید اون عوضیا مزاحمم شدن

پشت سرش یك پسر هیكل گنده با سه چهار نفر دوروریاش نمایان شد

پسر با صدای كلفتش در حالی كه دست به كمرش زده بود گفت:

ببین دختره اومده باسه خودش سپر درست كرده

منم كه عاشق جنگم ! خوب ژیگولوها اهل مبارزه هستین

یا دنبال دردسر نیستین و خودتون تحویلش میدین؟

دخترك دست روبرتو گرفته بود روبرت از خجالت سرخ و احساساتی شده بود

فریاد زد: دست از سرش بردارین وگرنه با من طرفین

یك پسر قد كوتاه كه كنار گندشون بود گفت:

رونی حسابشو برس!

سپس بشكل حلقه ای جمع شدند و رونی در حالی كه آستیناشو بالا میزد

به وسط حلقه آمد روبرتم در حالی كه از عصبانیت مشتشو گره میكرد

به وسط رفت منم نمیدونستم چی بگم و ترجیح دادم فقط نگاه كنم

روبرت حمله ای كرد و مشتی به سمت رونی پرت كرد

رونی جاخالی داد وبا زانو لگدی به شكم روبرت زد

و بعد دو سه تا مشت پی در پی به صورت روبرت كوبید

كه دندون روبرت شكست و دهانش پر خون شد

چند قطره هم روی لباسش ریخت و شروع به درخشش سرخ در میان

لباس سفید رنگ روبرت كرد

روبرت بار دیگر از جایش پاشد و بسمت رونی حمله كرد و اینبار بزمین انداختش

اولین مشتو به صورت رونی كوبید و هنوز

به دومی نرسیده بود كه یكی از دارو دسته رونی

از پشت با میله به سر روبرت كوبید و سرش هم شكست خون صورتشو پركرد

رونی ناجوانمردانه از جاش پاشد و شروع به لگد زدن پیاپی به شكم

روبرت كرد دیگه طاقت نیاوردم و بسمت رونی حمله كردم

رونی تا آمد متوجه من بشه و سرشو برگردونه

 یك مشت محكم با تمام قدرتم نثار صورتش كردم

و صدای شكستن دماغش در فضا پیچید و خون صورتشو پركرد

تمام دارودستش ریختن سرم و یه كتك حسابی زدنم لحظه ای نگذشت كه از سرو صدا

مسئولین كشتی سوت زنان ریختن و یكی شان تیر هوایی دركرد و همه آرام شدند

مسئول گفت اگه یه بار دیگه شر بپا كنید همتونو تو اولین

جزیره و بندر بین راه پرت میكنیم پایین

رونی درحالی كه دماغ خونینشو در دست گرفته بود نگاهی كرد

كه معنیش منتظر تلافی باش بود

(تا اینجاشو خوندی؟ چطور بود؟تازه هنوز اولشه کلیک کن روی ادامه مطالب )
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 23 شهریور 1389 ساعت 05:44 ب.ظ توسط нøЗπ - 4hαƦғι |نظرات | |

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com



تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشی که نفست به سختی بالا بیاد؟

تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشی که دنیا با همه قشنگی هاش به نظرت سیاه و سفید بیاد؟

تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشی که خنده و گریه هات یکی بشه؟

تا حالا شده اونقد دلتنگ بشی که قدمهاتو سنگین برداری؟

تا حالا شده زیر بار سکوت خفه بشی ؟

صدات در نیاد ؟

وقتی سنگینی حرف های نگفتت مثل بغض راه نفست رو می گیره چیکار میکنی؟

از بس که سکوت کردم خسته شدم دلم می خواد فریاد بزنم ...

داد بزنم دلم می خواد همه صدامو بشنوند ... مثل اون روزا ...

دلم می خواد داد بزنم و بگم خدا خسته شدم .



بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


نوشته شده در سه شنبه 23 شهریور 1389 ساعت 05:43 ب.ظ توسط مهسا نظرات | |

این آپم تقدیم به اونی که اون بالا نشسته تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید



الو سلام منزل خداست؟

این منم مزاحمی که آشناست.

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست.


شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد، حساب بنده هایتان جداست؟



الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد.

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟

چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند ترصدای من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم،

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست.

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست.

الو، مرا ببخش، باز هم مزاحمت شدم


دوباره زنگ می زنم،
دوباره... تا خدا خداست


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید  ندادن نظر پیگرد قانونی دارد!


نوشته شده در سه شنبه 23 شهریور 1389 ساعت 02:56 ب.ظ توسط مهسا نظرات | |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ